1)داراب خان دارای یک فرزند دختر به نام بی بی لیمو بوده است. 

2)سهراب خان دارای 4پسر و 3دختر که عبارت است از:

۱-الف:ولی خان 1-ب:حسین خان 3-ج:اسکندر خان 4 -د: غلام  خان 5-بی بی عالم 6-بی بی نشمین گل 7-بی بی سمتگل

الف.ولی خان:1محمدحسین.2.یداالله.3.شمس الله.4.علیرضا.5.نصرت.6.ناصر.7.نادر.8.اصلان. 1.بی بی بگم جان.2.بی بی خانم جان.3.بی بی خانزاده.4.بی بی ثریا.5.بی بی فرناز.6. بی بی دلف.7.بی بی زیبا.8.بی بی زهرا.9.بی بی فاطمه   (حاج ولی خان2 زن داشت)

ب:حسین خان:1.خدارحم2.پرویز3.رحیم.4.مجید.5.ابراهیم.6.منصور7.کریم.8.بی بی آفتاب.9.بی بی تاجما.10.بی بیملک تاج.11.بی بی مهین تاج.12.بی بی گل تاج.13.بی بی مطاع14.بی بی پروانه.15.بی بی فرزانه  (حاج حسین خان ۳ زن داشت)

ج:اسکندر خان:1.حاج عبدالله2.حمدالله3.نورالله.4.صیف الله.5.غلامرضا.6.حبیب الله.7.قدرت.8.خسرو..9.محمد.10.صاحب.11.مظفر.12.یوسف. 1.بی بیصدری.2.بی بیعطری.3.بی بیقمر.4.بی بیزینب.5.بی بیبطول.6.بی بیحلیمه.(حاج اسکندر۲زن داشت)

د:غلام خان:___________________________________(زن نداشت)

3)-بوری خان دارای سه فرزند پسر و دو دختر میباشد که عبارت اند از:

۱-سرتیپ  ۲-حاج خلیل  ۳-محمد  ۴-کربلایی بی بیشاه زاده ۵-بی بی ماه سلطان.

4-)ظهراب خان ایزدپناه دارای دو فرزند پسر و پنج فرزند دختر که عبارت اند از:

۱-عباس قلی ۲-حسن قلی ۳-بی بی کتا ۴-بی بی فرنگ ۵-بی بی گوهر ۶-بی بی خدا بس ۷-بی بی فاطمه.

5)محمد کاظم خان ایزدپناه دارای یک فرزند دختز به نام بی بی سلطنت میباشد.

6-)جعفر خان ایزدپناه دارای پنج پسر و پنج دختر میباشد که عبارت اند از :

۱- ابراهیم (کلو) ۲-اسمعیل ۳- اسحاق ۴-مهراب (غضنفر) ۵-داراب (مظفر)۶-بی بی زینب۷-بی بی زیور ۸-بی بی کتایون ۹- بی بی مریم ۱۰-بی بی فاطمه.

7-)رضا خان ایزدپناه دارای یک فرزند دختر به نام بی بی مهتاب میباشد.

8-)حاج زکی خان ایزدپناه دارای هشت فرزند پسر و هشت فرزند دختر میباشد که عبارت اند از:

۱-طاهر ۲-شهید نادر ۳-شهباز ۴- زاهد ۵-عادل ۶- علی ۷-جابر ۸-یاسر ۹-بی بی افتاب ۱۰-بی بی سرو گل ۱۱-بی بی پر گل ۱۲- بی بی عجب ناز ۱۳- بی بی زینب ۱۴-بی بی فاطمه ۱۵- بی بی طیبه ۱۶-بی بی زهرا

9-)علی مراد خان ایزدپناه دارای یک فرزند پسر و هفت فرزند دختر میباشد که عبارت اند از :

۱-تاج محمد ۲-بی بی دل افروز ۳-بی بی جان افروز ۴-بی بی دختر بس ۵-بی بی کفایت ۶-بی بی زینب ۷-بی بی حکیمه ۸-بی بی حواء

10-)باقر خان ایزدپناه دارای دو فرزند پسر و سه فرزند دختر میباشد که عبارت اند از:

۱-ناصر۲-عبدالرضا ۳-بی بی نوری جان ۴- بی بی حوری جان ۵-بی بی اشرفی

11)-نصیر خان ایزدپناه دارای سه فرزند پسر و سه فرزند دختر میباشد که عبارت اند از :

۱-عبد الله ۲-رسول ۳-امید۴-بی بی سلطان ۵-بی بی زهرا ۶- بی بی فاطمه


(نویسنده:سامان ایزدپناه)



خداکرم خان

یکشنبه 31 خرداد 1394 01:46 ق.ظ


سرهنگ ثقفی

یکشنبه 31 خرداد 1394 01:43 ق.ظ


فرج اله خان پسر خداکرم خان

یکشنبه 31 خرداد 1394 01:41 ق.ظ


یوسف خان برادر خداکرم خان

یکشنبه 31 خرداد 1394 01:35 ق.ظ


ساختار بهمیی

شنبه 30 خرداد 1394 12:44 ق.ظ


شهید علی رضا یزدان پناه

جمعه 29 خرداد 1394 09:56 ب.ظ

شهید علی رضا یزدان پناه  

نام ونام خانوادگی:شهید علی رضا یزدان پناه 
نام پدر:خلیل
محل تولد:باغملک
محل شهادت:فاو
تاریخ تولد:1336
تاریخ شهدت:22.11.1364
مدرک تحصیلی:فوق دیپلم

روحش شاد ویادش گرامی باد


صنایع دستی لرها وایل بهمیی

جمعه 29 خرداد 1394 03:51 ب.ظ

سیاه چادر:

سیاه چادر نوعی مسکن متحرک و سنتی است که مختص عشایر کوچرو می‌باشد. عشایرلر به این مسکن «بهون» می‌گویند. سیاه چادر از موی بز و به وسیله زنان بافته می‌شود و دارای دو نوع تابستانی و زمستانی می‌باشد. وزن و اندازه مناسب سیاه چادر جهت حمل و نقل توسط چهارپایان و راه‌های صعب‌العبور، جمع‌آوری و برپا ساختن آن به سادگی، مقاومت در مقابل تغییرات آب و هوایی و امکان تهیه و تولید آن توسط افراد خانواده، از جمله ویژگی‌های سیاه چادر است که کاملاً با شیوه زندگی عشایر هماهنگ و متناسب می‌باشد

____________________________________________________.

نمکدان:

در گذشته ای نه چندان دور نمکدان از لوازم و ضروریات هر خانه عشایری و روستایی این استان بوده . که این مسئله به خاطر تقدسی است که برای ماده نمکدان قایل بودند . ولی در حال حاضر این بافته در کمتر خانه ای یافت می شود این وسیله با دستگاه چهار وردی بافته میشود شبیه گلیم و کیسه ای را شامل می شود چهار گوش که گلویی مربع شکل در آن را تشکیل میدهد . در اندازه تقریبی 15در15 سانتی متر و تنه اصلی نمکدان 50 در50 سانتی متر است . البته نمکدان ها از تار مویی و پود پشمی بافته می شود که بر روی بدنه آن در دو طرف نقوش بسیار زیبایی بافته می شود

____________________________________________________

جاجیم:

جاجیم در حقیقت نوعی گلیم است که تار و پود و در نتیجه بافت آن بسیار ظریف تر از گلیم است جاجیم نوعی زیلوی روانداز است که در زمستان بالای لحاف می اندازند و آن رنگی و نیز مشبک است و چهار رج دارد با نخهای پشمی باریکی بافته می شود و گلهای پشمی بر رویه آن نقش میکنند . قطر آن حدود 5 تا 7 میلی متر است و ظرافت و زیبایی آن به نازک کاری آنست درازای آن از 2 تا 5 متر و عرض آن 4/1 و1 تا4 متر میرسد دور آن گلهای پشمی بافته شده ای است  (منگوله ) در پیش کش عروسی و نیز جهاز دختران از آن استفاده میکنند

این بافته نسبت به گلیم نقوش و رنگ بندی بسیار روشنتر و شادتری دارد و به همین دلیل در حال حاضر در بین عشایر و همچنین در قدیم در بین تمام روستا ها و عشایر کمتر دختری را میتوان پیدا کرد که به خانه بخت برود و جاجیمی از خانه پدر به عنوان جهیزیه همراه نداشته باشد

____________________________________________________

وریس:

طناب پهن و بلندی است که از جنس موی بز یا پشم گوسفند بافته می شود . در ابعاد 5در800 الی 1000سانتی متر که شیوه بافت آن شبیه گلیم است و گاه بر روی آن نقوش بسیار زیبایی کار می شود و معمولاًدو سر آن را به صورت گیس باف می بافند تا بتوان به یک طرف آن غچه (چوب مخصوص بستن طناب بر پشت الاغ)وصل کرد . و طرف دیگر را بعد از عبور از اطراف بار الاغ بر غچه محکم بست .که حاملی باشد برای بار بر روی الاغ و اسب و استر

 


طایفه علاء الدینی

جمعه 29 خرداد 1394 05:06 ق.ظ

ساختار طایفه علاءالدینی


منطقه ایل بهمیی

جمعه 29 خرداد 1394 04:47 ق.ظ

منطقه ایل بهمیی


تنگ سولک

پنجشنبه 28 خرداد 1394 08:21 ب.ظ

تنگ سولک


داستان حیرت انگیز شاهزاده عبدالله

پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:40 ق.ظ

عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله که انتسابش به امام موسی کاظم ( علیه السلام ) است در دوران اتابکان لر وارد ایران گردید ، جهت تبلیغ دین اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار گردید . حکومت اتابکان لر در حوزة خوزستان و مرکز حکومتی آنها در خرم آباد کنونی بود . خبرچین های اتابک لر به او گزارش دادند که شخصی به نام شاهزاده عبدالله در پی جمع آوری سپاه است ، هرچه زودتر اقدام کنید تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بیشتری گرد آورد .

اتابک لر از شنیدن این موضوع خشمگین شد و دستور داد ۳ تن از گارد مخصوصش که از نیروهای ویژه و قابل اعتمادش بود را بسوی این امامزادة مظلوم گسیل داد . و اینطور دستور داد که ( بعد از دستگیری شاهزاده عبدالله او را کشته و سرش را از تنش جدا نمایند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تکه از بدنش را به یک دیار بفرستند و سرش را برای روئیت کردن به نزد اتابک بیاورند تا عبرتی گردد برای سایر امامزاده ها ) این دستور اتابک بود برای نابود کردن این امامزادة مظلوم ، این سه نفر از ورزیده ترین و متهورترین نیروهای ویژه اتابک شاه بودند از خرم آباد به سرعت زیاد طی طریق نمودند ، اتابک نیز به تمام ولایات نامه داد که هرکس این امامزاده را دید دستگیر و تحویل این سه نفر دهد .

خبر به گوش شاهزاده عبدالله می رسد . مردم که از قساوت و سنگدلی اتابک خبر داشتند از ترس جان خود شاهزاده عبدالله را نمی توانستند حمایت کنند وانگهی شاهزاده عبدالله برای تبلیغ دین آمده بود چون فردی روحانی و معنوی بود ، نه مرد جنگی .

شاهزاده عبدالله وقتی دید که مردم می ترسند از آن روستا بیرون رفت و قریه به قریه ، روستا به روستا ، هرجا که رفت دید قبل از او خبر دستگیری او بگوش آن روستا یا قریه رسیده بود و در روزهای آخر هم فهمید که برای سرش جایزه گذاشته اند ، خیلی غمگین گردید و بر غربت خود صحه گذاشت به کوه پناه آورد ، کوهی بنام مُنگشت نزدیکی شهرستان ایذه ، لازم بذکر است که آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهمیده بودند که به چه سمتی داره حرکت می کنه ، شاهزاده عبدالله به روستایی نزدیکی آن کوه رسید ، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضای آب نمود ، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند امامزاده به بالای تپه ای رفت و آنها را نفرین نمود ( این روستا هم اکنون در زیر دریاچه ای از آب قرار دارد و هنوز دیوارها و پشت بام ها و کوچه های این روستا در زیر آب قابل روئیت هستند و اگر دقیق گوش کنید حتی صدای مردم روستا از زیر آب به گوش شما خواهد رسید) ( خیلی از زوار این امامزاده اول به دیدن و گوش دادن صداهای این دریاچه می روند ) شاهزاده عبدالله بعد از نفرین این روستا به بالا رفتن از کوه ادامه داد تا اینکه به خانه ای رسید که این خانه ، یک خانة تنها بود ، شاهزاده با اسب سیاهی وارد گردید و سلام نمود ، صاحب خانه پیرزنی بود که یک پسر داشت وقتی شاهزاده را دید فهمید که باید آدم بزرگی باشد اکرام و احترامش نمود و به او گفت : پسرم به روستا رفته اما می آید شما استراحت کنید تا پسرم بیاید ٬ به امامزاده آب و غذا و مکان استراحت داد، وقتی پسرش آمد ، دید اسب سیاه و قشنگی اونجاست به مادرش گفت : این اسب مال کیه ؟ پیرزن گفت : این اسب متعلق به فردی است که مهمان ماست به او آب و غذا و مکان استراحت دادم و اکنون در حال استراحت است . پسر برقی در چشمانش درخشید و گفت : برای سر این مرد جایزه تعیین نموده اند مادر جان تو سر این مرد را گرم کن تا من بروم و مأمورین اتابک که در روستا هستند و بدنبال او می گردند را بیاورم . پیرزن اول گفت : پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جایزه داد و سریعاً به روستا برگشت و سه مأمور که تازه به روستا رسیده بودند را پیدا نمود و طلب جایزه نمود ، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جایزه بدهیم . پسر گفت : او اکنون در خانة ماست و در حال استراحت است ، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سریعاً خود را به خانة او رساندند .

صدای شیهة اسبان شاهزاده را خبردار کرد که مأموران اتابک به نزدیکی او رسیده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد اما با اسب نتوانست زیاد برود چون مأموران اتابک او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گردید ، جنگ ساعتی طول کشید اما جراحات شاهزاده زیاد بود نتوانست مقاومت کند و از اسب به زیر افتاد ، تا از اسب به زیر افتاد مأموران اتابک سر مبارک او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روی سنگی نهادند و با شمشیرهای بران بدن نازنین او را بند از بندش جدا نمودند ( این سنگ نیز موجود می باشد و جای ضربات بر روی این سنگ نقش بسته ) .

تن اصلی او را در همان مکان بخاک سپردند اما بدنش را که چهل تکه شده بود چه شد ؟ هر تکه از ۴۰ تکه را به یک دیار فرستادند تا همه بفهمند که شاهزاده عبدالله کشته شده و دیگر امید به او نداشته باشند ، و سر نازنین او را بهمراه خود بردند تا به اتابک نشان دهند ، سر بردن در زمان قدیم رسمی داشت ، باید خیلی سریع سر را می بردند تا سرمتعفن و از شکل نیافتد تا قابل تشخیص باشد که آیا مال همان شخص بوده است یا نه ؟

سه مأمور اتابک سر مبارک را در توبره ای چرمی نهاده و از همان کوه مقداری برف درون توبره کردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند ، وقتی این سه نفر به شوشتر رسیدند خیلی خسته شدند ، چون سواری با اسب خیلی خسته کننده است و از طرفی هم وقت زیادی برای استراحت نداشتند چون باید سر هرچه سریعتر به اتابک می رسید ، وارد کاروانسرائی شدند که متعلق به پیرزنی بود که یک پسر داشت ، به پیرزن گفتند : ای پیرزن به ما غذا و جای استراحت بده اما مواظب باش ما را ۲ ساعت بیشتر نگذاری بخوابیم چون عجله داریم .

پیرزن به آنها غذا داد و آنها خوابیدند آنقدر خسته بودند که بخواب عمیقی رفتند ، چون سواری با اسب بدن را خیلی خسته می کند اما شاید هم معجزه ای آنها را بخواب نمود ، پیرزن برای بیدار کردن آنها روانه شد ، دید در اتاق آنها نورانی است تعجب نمود به خودش گفت : من که برای اینها چراغ نیاورده بودم وقتی داخل اتاق شد دید نور از توی توبرة آنها بیرون می آید توبره را باز نمود و سر مبارک و نورانی شاهزاده عبدالله را دید ، و مشاهده نمود که چهرة بسیار مظلوم و نورانی دارد ، گریه نمود و گفت : خدایا چطور اینها دلشون اومد این فردی که از سرش نور می آید را بکشند . توبره را به بیرون آورد و پسرش را صدا نمود : اسم پسرش ابراهیم بود ، به پسرش بدون مقدمه گفت : ابراهیم تو تنها پسر من هستی ، آیا یک مادر بدی فرزند خود را می خواهد یا خوبی او را ، ابراهیم با تعجب جواب داد : خوب معلوم است خوبی او را می خواهد پیرزن گفت : پسرم در این توبره سر فردی قرار دارد که از این سر نور تشعشع می کند . مطمئناً سر مبارک مرد بزرگی است بیا تا من سر تو را ببرم و جای این سر بگذارم من نمی خواهم این سه نفر این سر مبارک را با خودشان ببرند ، ابراهیم جواب داد : مادر جان هرچه صلاح می دانی انجام بده و آماده گردید تا مادرش سرش را ببرد ، بله مادر سر فرزند را برید و جای سرمبارک شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بیدار نمود و گفت : چون خوابتان سنگین بود هر چه کردم بیدار نشدید الان حدود یک ساعت بیشتر خوابیده اند ، آن سه نفر با عجله بیدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند ، پیرزن سرمبارک را تطهیر نمود و دفن کرد و بعد بالای جنازة غرق بخون ابراهیم به سوگواری پرداخت ، بعدها این پیرزن به ننه سر بخش و ابراهیم هم به ابراهیم سر بخش معروف گردیدند


شعر

پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:39 ق.ظ

تیره ابری خسته از اقصای دور

با عبور از تپه ها و دشت ها

بر فراز کوه دَلو آمد فرود

در نوردید دشتهای دَلو را

 

دشت صاف مادیانی

دشت زیبای شتر خواب

خانه های سنگی زیبا کنار گردنه

در کنار آب انبار قدیمی

یادگار سالیان دور

 

مانده از مردان وَرجاوند ایل

عاقبت ایستاد آنجا

آه از دل برکشید

هی گریست

آب چشمانش به روی دشت ریخت

پُر شُد آب انبار

زاشک چشم او

خاطرات تلخ و شیرین گذشته بازگو می کرد

از گله ، بانگ درا

 

شیهة اسبان مست دشتها

بانگ چوپانان ایل

آن سیاه چادر که می رقصید هر صبح و مساء

در باد

پس کجا شُد

آن هیاهوی حیات

 

دشتها گشت از سیاه چادر تهی

شیهة اسبی نمی آید به گوش

ناله ناقوس ها خاموش

بازهم با اشک چشمانش

دشتها را شُست

فصل پاییز و بهار

کوچ ایل آورد یاد

رقص چادر

 

شیهة اسبان مست

جایگاهی را که دیروز ایل بود

دشتها ، دامن سر سبزه کوه

ساکنی دیگر ندارد

ای دریغ

از چه رو پیوست با افسانه ها


سرزمین ایل بزُرگم

پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:32 ق.ظ

سرزمین ایل بزُرگم

خاك بهمئی در سرزمینی افتاده كه «كُهْ گیلویه» نامیده می‌شود. كوه گیلویه درجنوب خاك ایران، میان فارس و خوزستان وبختیاری گسترده شده است. خاك بهمئی ازشمال می‌زند به سرزمین بختیاری و از شمال باختری به «جانكی» و گرمسیر«چهارلنگ» بختیاری. جنوب خاكش گرمسیر «طیبی» و شهرستان بهبهان است و باخترش شهرستان «رامهرمز» خاور آن هم سردرسیر «طیبی» است. سرزمین بهمئی را كوههای بلند و دره‌های ژرف و تپه‌ها و دشتهای بی‌‌‌‌شمارپوشانده و چشمه‌سارها سبزین و خرمش كرده‌ است. هوایش سرد است و لطیف، آبش گوارا و سالم.   سرزمینشان «مُمْبی»، «تنگ چویل»، «تنگ سولك» (تنگ سرواك)، «چادر دره»، «رود كپ»، «رودتلخ»، «غارن»، (قارون)، «مارخانی» و كوه‌های «برد سپید» (سنگ سپید)، «كوه سیاه»، «برد كوه» (كوه سنگی) و … كه آب و هوایی سرد دارند، جای تابستان بهمئی هاست، و دهستان‌های «كَتْ»، «لِكَكْ»، «بُلفِرِسْ» (ابوالفارس)، «باو احمد» )بابا احمد)، «دیشموك»، «سِیْدون»، «عــلا»، «واجل»، «تلاور»، (طلاور) و «جایزون» و «سرله»  و …  كه هوایی گرم و ملایم و معتدل كوهستانی دارند ،جای زندگی ایل بهمئی ( غیور ) است.

 دامداری  

دام روح زندگی بهمئی است و دامپروری فلسفه زندگی او. برای بهمئی مرگ یك بره چنان گران و غم انگیز می‌افتد كه  گویی فرزند دلبندش از دنیا رفته باشد . این دام است كه افسانه زندگی بهمئی را پدید می‌آورد و او را تا هنگامی كه پرتو جانش روشن است در پی خود به كوه و دشت می‌كشاند. از این رو بهمئی به دام مهر می‌ورزد و همچون جان عزیزش میدارد. دام بهمئی بیش از همه گوسفند و بز است و پس آن گاو. بهمئی گاو و گوسفند و بز را بیشتر برای شیر نگاه میدارد تا گوشت. از شیر آنها ماست و پنیر درست می‌كند و كره می‌زند و روغن می‌گیرد. پشم گوسفند و موی بز هم نزد بمهئی اهمیتی خاص دارد. او از موی بز ریسمان می‌ریسد و سیاه چادر می‌بافد، و از پشم گوسفند قالی و «گبه» و خورجین و چیزهای گستردنی و پوشیدنی و دیگر فراهم میكند.فروش پشم و مو و بافته‌های آن، و فروش فرآورده‌های شیری، و نیز گاو و گوسفند و بز، با كشاورزی كــــم رونق دهقانان، چرخ اقتصاد زندگی ایل بهمئی را می‌گرداند. بهمئی خر و اسب هم دارد، خر برای باربری و كوچ نگاهداری می‌شود و اسب برای سواری و سواركاری و رزم.

 تیراندازی

درباره جایگاه تیراندازی در ایل بهمئی :مردان دلاور و سخت کوش ایل بختیاری از دیر باز در نزد ساکنان فلات ایران به سوار کاری و تیراندازی شهره بودند، چنانکه رسته برجسته تیر اندازان ارتش ایران در دوره های صفوی، افشاریه ، زندیه و قاجار از نخبگان تیراندازان ایل بختیاری تشکیل میشد.امروزه نیز هر خانوار از عشایر بختیاری حداقل یک قبضه اسلحه (مجاز)در اختیار دارد تا علاوه بر شکار و حفظ کیان ایل بتواند در مواقع لزوم به استفاده از مهارت خود به دفاع از مرزهای میهن مبادرت نماید.بزرگان ایل اول فنی را که به فرزندان خود می آموزند همانا تیر اندازی و سوارکاری است. تیر اندازان بختیاری گاه چنان در این فن مهارت پیدا میکنند که میتوانند سواره و به تاخت روی دو پا بایستند و شیء متحرک را هدف قرار دهند و یا حین تاب خوردن از زیر شکم اسب نشانه گیری های دقیق نمایند. از جمله دلاورمردیهای تیر اندازان و سوار کاران بختیاری میتوان نقش انکار ناپذیر ایشان در قیام مشروطه،فتح تهران و همچنین در طول هشت سال جنگی تحمیلی اشاره کرد.

 كوچ

بهمئی‌ها چادر نشین‌اند، مگر برخی كه چند سالی است ده نشین و شهر نشین شده‌اند.سرشت یك زندگی چادر نشینی كوچ است.كوچ چادر نشین حكایتی است از زندگی ابتدائی ( اولیه ) ، از طبیعت برهنه و آرام كوه و دشت چنان رنگی ساده وزیبا یافته، كه همه رنگهای فریبنده زندگی شهری در برابرش پریده و بی‌رنگ مینماید.این كوچ تابستانی بهمئی بود. چون زمستانی از پائیز آغاز می‌شود. در این فصل گروه‌گروه زندگی خود را جمع می‌كنند و بردوش چهارپایان می‌نهند و به قشلاق باز می‌گردند تا پائیز و زمستان را در سرزمین گرمسیری بگذرانند.هر كوچ یك یا چند هفته طول میكشد. در راه كوچ هر دسته از بهمئی جائی را كه چادر می‌زند و شبها و روزهایی می‌گذراند «وار» می‌نامند. راه كوچ و وارهای هر گروه كوچنده معین است و مقرر. چادر نشینانی كه همراه با دامپروری كشاورزی نیز می‌كنند، كوچ تابستانی را پس از برداشت خرمن و دیرتر از دیگران آغاز می کنند.  

                            نقوش برجسته تنگ سروک یا تنگ سولک:

این نقوش در ۱۲ کیلومتری شمال شهرستان بهمئی،در بخش مرکزی لیکک و در مسیر جاده تنگ ماغر بر صخره ای از کوهپایه های زاگرس واقع شده است و در تنگه سروک ۴ نقش برجسته وجود دارد که در آنها تاجگذاری چند پادشاه ایلامیان به تصویر در آمده است ودر این نقش برجسته ها که بر روی ۴ قطعه سنگ جداگانه حجاری شده،۳۳ نقش انسان،۴ نقش اسب،۲ نقش حیوان درنده،۲ نقش حیوانی شبیه بزغاله و۳ نقش عقاب به چشم می اید مسیری که با عبور از آن می توان به محل نقش برجسته های تنگ سروک راه یافت،جاده باستانی سنگ فرش شده ای است،که محققین این محل را به محراب خدایان کهن و عبادتگاه شکوهمند اقوام ایلامی می دانند.از ویژگی های بارز نقش برجسته های تنگ سروک ، نمایش تصویر کامل انسانی است شبیه به نقش برجسته های بجای مانده از دوران اشکانیان.


تاریخچه و نژاد لرها

پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:22 ق.ظ

تاریخچه و نژاد:

چیزی که واضح و روشن است ،اینست که بررسیهای زبان شناسی و فرهنگی، نشان دهنده پیوستگی قومی لرها با دیگر اقوام ایرانی به ویژه شعبه پارسی است. لران قدیمی ترین قبایل آریایی ایران زمین می باشند که از روزگاران کهن در نواحی غرب وجنوب غرب و در امتداد دامنه های زاگرس ساکن بوده و هستند .(۱)

*(نوشتاری از بابایادگار)*بر خلاف زبان لری که کتیبه های پارسی باستان نیکان ان هستند شما هیچ کتیبه یا نوشته ترکی در ایران به ان قدمت پیدا نمی کنید. در عراق هم به گویش مانند لری می گویند پاهلی و متکلمین را کردهای پاهلی می خوانند. همچنین در شرفنامه چهار قوم کرد را : لر و کلهر و گوران و کرمانج خوانده اند. و همانطور که زبان شناسان می دانند زبان لری ما بین زبان فارسی و زبان کردی است. انچه پان تورکها و پان عربها می خواهنند بکنند اینست که اقوام ایرانی را از هم جدا کنند که خیال باطلی است زیرا کسی ایرانی تر از لر و کرد نیست.در ضمن باید بگویم که هم اکنون نیز لرها ، کردها را برادر خود می دانند.

آریایی ها ((ایرانی ها-مادها-پارتها-پارسها،با فارسهای امروز اشتباه نشود، زیرا زبان لری و کردی بیشتر به پارسی باستان نزدیک هستند و زبان فارسی امروز بیشتر به زبان پارتها)) با امیخته شدن با اقوام کاسی و گوتی و لولوبی و ماننا و ایلامی قوم امروز ایرانی را پدید اورده اند.*


*در اذهان عمومی لرها، آنها خود را برادر کردها می دانند زیرا چه از لحاظ نوع رقص و موسیقی و زبان و... بین آنها شباهت های بسیاری وجود دارد.

لرستان در دوره کاسی ها

کاسیان قبل از مادها وپارس ها از ارتفاعات قفقازیه و آذربایجان به جنوب غربی ایران روی آوردند ولی در ابتدای امر در نواحی دریای مازندران سکونت کردند ونام خود را به این دریا دادند وآنرا دریای کاسپی یا کاشی نامیدند و این دریا در اصطلاح اروپاپی بنام دریای کاسپین (Caspian) شهرت دارد.استرابون (Strabon) مورخ یونانی نقل کرده که اقوام کاسووا در ابتدای مهاجرت خود در کناره دریای کاسپین سکونت نمودند ونام خود را به این دریا دادند.افراسیاب تورانی طبق اوستا برای دست یافتن به فر کیانی در این دریا فرورفت وناامید برگشت و دیگر دریای وورو کاش (Vouro-kasha) می باشد.

دارمستتر در توضیح از این واژه معتقد شده که وورو  مخفف فراخ است وهر دو پهلوی و فارسی  از یک ریشه می باشند.بنابراین این واژه ووروکاش بمعنی دریای فراخ وبزرگ کاشی ودریای کاسپین می باشد. واژه کاشی در کتیبه های بابلی به عبارت کاسی یا کاسپی آمده واقوام کاسی (کاشی)در زمان مهاجرت بتدریج در شهرهای کاشان وقزوین نیز سکونت نمودند ونام خود را بر این دو شهر داده اند.(2)

این قوم كه همزمان و به موازات عیلامیها بر بخشهایی از لرستان تسلط داشته اند ، قومی بودند که چیره دستی فوق العاده ای در ساختن مصنوعات مفرغی به دست آوردند .آنان مهمترین قبایل كوهستانی زاگرس شمرده میشدند و پیشه دامداری داشته و با زبانی كه با عیلامی قرابت داشت سخن میگفتند .آنان سوار كارانی دلیر و جنگجو بودند و بارها با همسایگان خود از جمله عیلامیها و بابلیها در افتادند.آنها حتی توانستند دولت بابل را سرنگون ساخته و مدت شش قرن بر آن سرزمین حكمرانی نمایند .حكومت كاسیها بر بابل در نتیجه شكست از عیلامیها به پایان رسید .آنها پس از شكست از عیلامیها به سرزمین كوهستانی خود یعنی لرستان بازگشتند .


لرستان در دوران ماد ،هخامنشی ،سلوكی ،و اشكانی

.اسكندر مقدونی در هجوم به ایران چون این طایفه را مطیع نمیدید، با قوایی عظیم آنان را محاصره و پس از چهل روز وادار به تسلیم كرد .ولی پس از مرگ اسكندر دوباره آزادی خود را باز یافتند.

لرستان در زمان ساسانیان:

لرستان در دوره ساسانیان ، از لحاظ تقسیمات كشوری جزو سرزمین ((پهله )) یا ((پهلو ))محسوب می شد. یعنی سرزمینی كه بعدها توسط اعراب جبال خوانده شد .
سرزمین پهله خود به نواحی كوچكتری تقسیم می گردید. چنانكه لرستان و منطقه غربی آن یعنی پشتكوه (ایلام )را به ترتیب به ((مهرگان كدك ))و ماسبذان نامیده می شد. این دو نام تا قرون نخستین اسلامی همچنان به این نواحی اطلاق می شد و با تغییر در اعراب آنها مهر جانقذق و ماسبذان خوانده می شدند . از شهرهای مشهور منطقه مهرگان كدك یا لرستان عهد ساسانی شهرهای صیمره و شاپور خواست (خرم آباد )را می توان نام برد. شهر سیمره حاكم نشین منطقه و شاپور خواست كه گفته میشود توسط شاپور (اول) بنا نهاده شده بود از شهرهای آباد و پر رونق دوره ساسانی محسوب می گردید .


حمدالله مستوفی , نام لران را بمحلی موسوم به لور واقع در گردنه ی مانرود نسبت میدهد و می نویسد :
" وقوع این اسم بر آن قوم, به وجهی گویند از آن است که در ولایت مانرود دهی است که آن را کرد خوانند ودر آن حدودبندی که آن را بزبان لری کول خوانند و در آن بند موضعی که آن را لر خوانند" (3)

شاید علل نسبت دادن لران به این سرزمین مربوط به خاطره ی شهر اللور باشد که جغرافی دانان عرب درباره ی آن بحث کرده اند و امروزه نیز نام صحرای لور واقع در شمال دزفول, هنوز زنده است.

محلهای دیگری نیز یافت می شود که نام آنها همانند لور می باشد از جمله لیر محلی واقع در ناحیه گندی شاپور (جندی شاپور) و لیراوی واقع در کهگلویه است. احتمالا کلمه لر همان واژه لور است, چنانکه در لری پول را پیل میگویند.

یاقوت حموی نیز از محلی به نام لردجان (لردگان) نام برده است . به گفته استخری لردگان پایتخت بخش سردان می باشد که بین کهگلویه(کوه کیلویه) وبختیاری قرار دارد. در سیمره نیز محلی بنام لورت یالیرت است.
مسعودی ضمن ذکر فهرست طوایف کرد, از قبایل لریه نیز نام برده است.
یاقوت حموی با اینکه از لران سخن می گوید , واژه اکراد را بکار برده ومی گوید:
" اکراد قبایلی هستند که در کوههای بین خوزستان واصفهان زندگی میکنند ومحل این قبایل را بلاد اللور یا لرستان مینامند."(4)


در اواسط قرن ششم(6.ه.ق) لرستان به دو قسمت لر بزرگ و لرکوچک تقسیم شد .منظور از لر کوچک همان از لرستان کنونی و مقصود از لر بزرگ بختیاری و کوه کیلویه است . بین اراضی لر نشین مزبور قسمتی قرار داشت که دامنه ی آن تا شیراز کشیده میشده وآنرا شولستان مینامیدند وامروز این خاک بنام ممسنی معروف است .


لر کوچک وبزرگ از اواخر قرن ششم ببعد بزرگان وامرائی داشت که نام بعضی از آنها در ادبیات پارسی مخلد وجاویدان مانده است . امراء لر بزرگ که آنها را اتابکان لرستان ،به دنبال ضعف و تجزیه دولت سلجوقی، شجاع الدین خورشید نیز همچون امرای بلاد دیگر فرصت را مغتنم شمرده ،لرستان را در قبضه اختیار گرفته و بر خود عنوان اتابك (که واژه ای تركی است كه از اتا به معنی پدر و بیگ یعنی بزرگ است ساخته شده را نهاد.)  و بدین ترتیب او سلسله اتابكان لر كوچك را بنیان نهاد.

خاندان فضلویه که از امرای لر بزرگ بودند شهرت بیشتری داشتند، علت این امر آن بود که خاک لر بزرگ بین شولستان وعراق عجم وعراق عرب وفارس قرار داشت و امرای آن منطقه طبعا با حکام نواحی اخیر رابطه داشته گاهی در حال صلح وزمانی در وضع جنگ ونزاع بسر می بردند.(5)
اتابكان لر كوچك با هر وسیله ای که توانستند موقعیت و اقتدار خود را تا اواسط دوره صفوی با گردن نهادن به یوغ فرمانروایان وقت ایران از جمله سلاطین خوارزمشاهی،مغولان ،تیموریان ،تركمانان ، قراقویونلو و اق قو یونلو و تا پایان پادشاهان صفوی حفظ نمایند .از اتابكان لر كوچك چند تن با درایت و سیاست بودند كه از آن جمله شجاع الدین خورشید موسس سلسله ، حسام الدین خلیل (حدود 640هجری )،ملك عزالدین (804_750 ه ق ) میتوان نام برد.

لرها همواره در وطن دوستی و پاسداری از وطن خود همانند بقیه ایرانیان ،غیرت نشان می دهند.به عنوان مثال خدمات این سردار دلیر(علی مردان خان) و نام آور لرستانی در برابر هجوم افغانها در پایان دوره صفوی و مقاومت سر سختانه او در برابر قوای عثمانی و همچنین رشادتهای فراوان وی در ركاب نادر شاه افشار جهت بر قراری صلح و ثبات و دفع متجاوزان از كشور ،بسیار در خور توجه و تحسین انگیز است.

آخرین حکومت لرها نیز به کریمخان زند میرسد .(البته به دلیل مدت حکومت کم این سلسله نمیتوان در مورد تاثیر یا نوع حکومت آنان بر کشور نظری با اطمینان داد) او از طوایف لر ساکن ملایر بود و بعد از دوره 40 ساله حکومت زندیه با به قدرت رسیدن این فردخائن و عقده ای(آغا محمد خان قاجار) و جانشینان بیکفایت و بی لیاقت و وطن فروش قاجاریه اکثر نواحی ایران جدا گشت. ولی ...
آغا محمد خان ،بانی سلسله قاجاریه ،به علت كینه ای كه از لر های زندیه در دل داشت نسبت به همه لرها با دیده دشمنی می نگریست واسباب ضعف این قوم را به هر نحوی كه توانست فراهم آورد چنانكه برخی از طوایف لرستان را به قزوین كوچانید . همچنین چون والیان لرستان را رقیبی خطر ناك میپنداشت در تضعیف آنها كوشید.


اشیاء مفرغی لرستان:

در مدتی متجاوز از 20 سال آنچه که روستاییان در ناحیه کرمانشاه ومخصوصادر هرسین ,الشتر و
خرم آباد که در شمال لرستان است یافته بودند مجموعه های خصوصی و موزه های اروپا وآمریکا را با هزاران شی ء مفرغی وآهنی مزین ساخت . این اشیاء در قبوری پیدا شده که تاکنون هیچ یک از آنها از نظر علمی حفاری نگردیده . این قبور گودال های هستند که گاهی سنگ فرش شده اندو همواره با لوحه سنگ بزرگی که به پنها گذاشته شده، پوشیده است. واین اشیاء عبارتند از شمشیر آهنی و خنجر مفرغی و کلنگ برنزی وسنجاق های برنزی و سیتولهای مفرغی (نوعی ظروف مخصوص سفالین.
'>م.)(6)
رمان گریشمن در این کتاب توضیحاتی خوبی درباره تمدن این اشیاء اشاره کرده برای علاقه مندان به تاریخ ایران باستان.  '>و یک تارنمای زیبا برای دیدن این مفرغ ها  Bronze Sculpture of Lurestan


شهرهای مهم این مناطق (لر نشین) :

1-خرم آباد :

خرم آباد (که در زبان محلی به آن خورمووه گفته می شود) را که بسیاری از مورخان اروپایی بر این باورند که این محل با خایدالوی متون آشوری مطابقت می کند .آنچه مسلم است خرم آباد در دوره ی عیلامیان ،از شهرهای این قوم بوده، ولی بدنبال انقراض آنان اهمیت خود را از دست داده است.(7)

ژاک دومرگان، عضو هیئت علمی فرانسه در ایران معتقد بود که لرستان از ایالتهای عیلام قدیم بوده وخرم آباد همان خایدالو یکی از چهار شهر معتبر عیلامیان بوده است.(8)

فردوسی براین عقیده بود که این شهر در زمان شاهپور ذوالاکتاف ساخته شده است وتاریخ بنایش را همزمان ایجاد گندی شاپور دانسته است.
بنابراین میتوان گفت که خرم آباد امروزی در عهد ساسانیان در محل خایدالو بنا شده است واتابکان لرستان نیز در سده ی 5 ه.ق بر لرستان دست یافتند،خرم آباد را روی خرابه های شهر ساسانی،بنا کرده اند وبانی آبادانی آن در سال 580 ه.ق اتابک شجاع الدین خورشید بوده است(9)


۲-بروجرد:


شواهد و اشارات تاریخی حاکی است كه بروجرد از شهرهای قبل از اسلام بوده و دلایل زبانشناسی نیز واژه بروجرد را با تركیب دو جزء "برو" + "گرد" موجودیت این شهر را به پیش از اسلام میرساند زیرا كه گرد در زبانهای قدیمی ایران به معنای شهر میباشد. حدود العالم تالیف 372 ه. ق. بروجرد را شهری خرم و پرمیوه توصیف میکند. به نوشته یاقوت حموی در معجم البلدان (اوایل قرن 8 هجری) بروجرد با خضارات و خیرات و همچنین دارای نخلهای مرغوب و زعفران بسیار بوده است.
همین جغرافی نویس اسلامی در كتاب المشترك رازان را كوی بزرگی در بروجرد یاد میكند. به نوشته ابن اثیر شهر دارای خندق بزرگی در اطراف بوده كه اكنون میتوان آثار و علایمی از آن را مشاهده كرد. در حملات ویرانگر مغول (616 ه. ق.) صدمه و زیان بسیاری به شهر وارد شده و منابع تاریخی، خرابی شهر را در حد وسیعی گزارش كرده اند. ولی حمدالله مستوفی در سال 740 ه. ق. در نزهه القلوب از آبادی شهر یاد كرده و آن را دارای دو جامع عتیق و جدید دانسته است.

شهر در آغاز دوره قاجار وسعت گرفت. در همان زمان حاج زین العابدین شیروانی مورخ مشهور در بستان السیاحه مینویسد:حسام السلطنه بروجرد دورش را حصار كشید و راستا و بازار مسقف و دكاكین مكلف به اتمام رسانید. به طور کلی شهر فعلی بروجرد دارای بافت قدیمی بسیار زیبایی است و ساختمانهای قدیمی و خانه های مسكونی آن از تزیینات جالب چون در و پنجره ارسی های بدیعی برخوردار است. بازار كهنه بروجرد نیز هم اكنون همان طرح قدیمی خود را حفظ كرده و داد و ستد آن رونق چشمگیری دارد. بروجرد که هنوز در لهجه محلی همان نام اصلی آن یعنی وروگرد(بروگرد) گفته می شود.


3-ایلام:

سرزمین ایلام از دیرباز مهد تمدن بوده وهمواره محل سکونت اقوامی بوده که در اطراف وحاشیه ی روز سیمره گرد آمده وتمدن منطقه ی ایلام داشته است،دره سیمره نقش بزرگی در شکوفایی تاریخ وتمدن منطقه ایلام داشته است، زیرا مهمترین راه ارتباطی بین تمدن کوهها وتمدن جلگه های جنوب غرب ایران سرزمین می گذشته است. استان ایلام از نظر آثار تاریخی ونقاط دیدنی بسیار غنی است وتاکنون در نواحی دره شهر ،هیلان،شیروان،آرمو ،ایوان غرب و ... آثار تاریخی از عصر مفرغ،هخامنشیان،اشکانیان،ساسانیان و...کشف وبه ثبت رسیده است.(10)


4-کهگلویه وبویر احمد:


از دوناحیه کهگلویه و بویر احمد تشکیل گردیده .
برخی از مورخان براین باورند که مهرگان پسر روزبه ،پادشاه زمینگان(محل جایگاه)گیلویه بود،پس از مهرگان برادرش سلمه شاه شد.گلو یا گیلویه که از مردم خمایگاه سفلی از ولایت استخر بود،نزد سلمه آمد وبه خدمتگذاری پرداخت. چون سلمه درگذشت گیلویه آنجا را تصرف کرد وچون قدرتی بدست آورد،این سرزمین را بنام او خواندند.(11)
مؤلف فارسنامه ی ناصری بر این باور است که درخت کیالک(زال زالک) در کوهستانهای این سرزمین بیشتر از دیگر نقاط پارس وجود دارد. وچون میوه ی وحشی زال زالک را در این منطقه گیلویه گویند،بدین مناسبت این سرزمین را کُه گیلویه نامیده اند.(12)
اما این نظریه درست نیست ، زیرا درخت زال زالک منحصر به این استان نمی باشد وبطور طبیعی در سرتاسر لرستان وبختیاری یافت می شود ودر کهگیلویه سیسه نامیده می شود.
ظاهرا کیارک در شیراز رایج است نه بین لرهای کهگیلویه.

" تل خسرو(کهگیلویه)کوهستانی است در شمال ولایت بهبهان...در روزگار پیشین آن را رم زمیگان که معنی بلوک سرد است می نامیده اند ودر سده ی 3 ه.ق به نام کوه گیلویه معروف گردید".(13)
"طایفه ی بویر احمد،ناحیه ی تل خسروی وچند محل از بلاد شاپور ناحیه ی رون (Reven) را متصرفشده ،تمامی آنها به ناحیه ی بویر احمد مشهور گشته است.(14)


۵-یاسوج:


نام بومی یاسوج ، یاسیج است که در کنار رودآبشار ،دامنه ی قلعه ی دنا واقع شده است .که زمانی مرکز نفوذ خانهای بویر احمد علیا بود . سابقه ی تل خسرو بیش از2000 سال است، ولی احداث ابنیه ی معاصر آناز سال 1309ه.ش آغاز شدوتا سال 1323 ه.ش ادامه داشت وپس از این تاریخ متروک گشت.
از عوامل ایجاد شهر یاسوج شرایط اقلیمی وخاک و جنگلهای سرسبز بلوط و دره ها وکوهها وتپه های زیبا ومنابع فراوان آب است


۶-چهار محال وبختیاری :


براساس کتیبه ها وسنگ نبشته های گوناگونی که بدست آمده، منطقه ی چهر ومحال بختیاری در زمان کوروش هخامنشی وجود داشته ومردم در جنگهای مختلف شرکت می کردند.

7-استان خوزستان:

استان خوزستان بخصوص شهرستان باغملک که از زمان های قدیم مرکز حکومت لرها وبخصوص ابل مهربان بهمئی بوده.وشهرستان ایذه و مسجدسلیمان که بیشتر جمعیت آنها لر بختیاری هستند



زبان :

پس از انقراض ساسانیان، آنچه پایداری وغلبه ی معنوی ایرانیان بر اعراب گشت ، فرهنگ وزبان قوم ایرانی است.
مردم لر نیز همانند دیگر ایرانیان ، گرچه کیش باستانی خود را به مرور زمان رها کرده وبه آیین اسلام درآمدند ولی زبان کهن خویش را نگاهداری نمودند . بسیاری از واژههای لری اغلب ریشه های باستانی دارند و به احتمالا تعداد زیادی از این واژه ها مربوط به زبانهای كاسی و عیلامی می باشد . گفته می شود زبان پارسی در زمان امپراتوریهای هخامنشی ، اشكانی و ساسانی در لرستان گسترش یافته است .
در بین زبانهای جنوب غربی ایران ،زبان (گویش)لری بزرگترین رابطه را با زبان فارسی دارد. كه هر دوی آنها دنباله پارسی میانه، زبان پارتیان قرن هشتم بعد از میلاد هستند ،و همانگونه كه می دانیم پارسی میانه، زبان پارتیان و ساسانیان بود كه به تدریج تغییر شكل داده و به صورت زبان فارسی نزدیك است كه بعضی معتقدند این زبان در گذشته نه چندان دور از فارسی منشعب شده است .
گویش مردم لرستان بیشتر لری ولکی است. بر اساس مطالعات زبان شناسی ، زبانهای لری و لكی جزو زبانهای هندو _ اروپایی به شمار می آیند. زبانهای ایرانی شامل زبانهای ایرانی شرقی ، و زبانهای ایرانی غربی می باشد . لكی و لری جزو زبانهای ایرانی غربی محسوب می شوند .


باختری :گویشهای لری ، بروجردی ، ملایری ،نهاوندی ،وغیره   لری
خاوری :شامل گویش های بختیاری ،دزفولی، شوشتری ،وغیره   


لکها بیشتر در نواحی نورآباد وکوهدشت والشتر ساکن اند ولرها در خرم آباد و بروجرد و اشترینان (اشتربانان)... مستقر هستند. گویش لری بختیاری که تفاوتی با لری خرم آبادی دارد در الیگودرز و روستاهای اطراف و طایفه های چهار لنگ بختیاری رایج است.(15)
در ملایر ونهاوند وتویسرکان به لری و لکی سخن گفته می شود در ایلام هم در قسمت های شمالی آن که همرز با کرمانشاه است لکی بیشتر رایج است و در قسمت های دیگر لری سخن میگویند وطوایف لک که در نواحی شمال استان بسر میبرند ،طایفه مکی که بین کرمانشاه وهیلان زندگی میکنند وبه لهجه کردی جنوبی تکلم میکنند که شبیه لهجه کلهر است ودر قمسمت جنوبی استان کردان شوهان هستند که به لهجه کردی کرمانجی سخن میگویند.(16)
در کهگیلویه وبویر احمد وچهار محال بختیاری تا لر های ممسنی همه به گویش لری با اختلاف های اندکی سخن میگویند البته گروههای مهاجری هم بوجود دارد که بگویش های دیگری سخن میگویند و بیشتر مردمان لری سخن می گویند.


1-(افشار، ایرج .مقدمه ای بر شناخت ایل ها و...جلد اول ص 372)
2-(تاریخ اجتماعی ایران باستان.نوشته :دکتر موسی جوان صفحه112 و113) .
3-(مستوفی تاریخ گزیده،ص 537)
4-(مینورسکی ،ولادمیر، لرستان ولرها،ص 22)
5-(تاریخ 10000 ساله ایران.جلد 3.ص 236 .)
6-(تاریخ ایران از آغاز تا اسلام –رمان گریشمن(Ghirishman.Roman.1979-1895):رئیس گروه باستان شناسی فرانسوی در ایران. ترجمه دکتر محمد معین .صفحه 130-131)
7-(ساکی،جغرافیای تاریخی وتاریخ لرستان ص94-97)
8-(دومرگان ژاگ.هیئت علمی فرانسه در ایران، جلد2.ص211)
9-(رزم آرا،تیمسار علی .جغرافیای نظامی ایران .لرستان.ص 178)
10-( افشار، ایرج .مقدمه ای بر شناخت ایل ها و...جلد اول ص 173)
11-(اقتداری ،احمد.خوزستان وکهگلویه وممسنی.جلد 1.ص 363)
12-(فارسنامه ناصری .حسینی فسایی.جلد2.ص1467) .
13-(شوشتری: مؤلف کتاب تاریخ جغرافیای خوزستان درباره ی کهگیلویه در ص 192)
14-( مؤلف فارسنامه ناصری در ص.1481 )
15-(دبیران گروههای آموزشی جغرافیای استانها .جغرافیای کامل ایران.جلد 2.ص1075)
16-(مینورسکی ولادمیر لرستان ولرها .ص30)


زندگینامه شهید نادر ایزد پناه

پنجشنبه 28 خرداد 1394 02:19 ق.ظ

زندگینامه  شهید نادر ایزد پناه

شهید نادر ایزدپناه در سال 1344 در روستای منگنان از توابع شهرستان باغ ملك به دنیا آمد .در سن شش سالگی و دوره آغاز ورود به مدرسه طعم تلخ فقدان مادر را چشید .اما با وجود همه مشكلات و مشقات زندگی ,دوران ابتدایی را با موفقیت در همان زادگاه خود گذراند.و بعد از آن تحصیل در دوران راهنمایی را در شهرستان باغ ملك آغاز كرد.سالهای پیروزی انقلاب را در دوران دبیرستان تجربه كرد و فعالیتهای خود را با پخش و نشر اعلامیه والصاق شبانه عكس های امام بر روی دیوار و بعدها با عضویت در سپاه و بسیج ادامه داد.بعد از اتمام دوران دبیرستان و اخذ مدرك دیپلم در سال 60در دانشسرای تربیت معلم شهید اندرزگوی تهران در رشته الهیات پذیرفته شد و در كنار تحصیل به مسئولیت فرماندهی بسیج و خدمت در سپاه مشغول .در سال 62 به سمت مدیر مدرسه راهنمایی صیدون منسوب گردید و در همان سال حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده گرفت و در طول این مدت در پی هر فرصتی عازم جبهه های نبرد می شد.

در سال 64 در امتحان ورودی دانشگاه سراسری شركت كرد و موفق شد حدود 5الی 7 ماه به تحصیل در دانشگاه تهران بپردازد.او به همراه دوستانش در دانشگاه تصمیم به جمع آوری پول برای كمك به رزمندگان می گیرد و موفق می شود یك آمبولانس خریداری كنند وبرای همرزمان در جبهه بفرستند.

مهرماه سال 64 هنگامه آغاز سال تحصیلی دانشگاه,شهید ایزدپناه حضور در سنگرهای جبهه را بر كلاسهای درس ترجیح می دهد و به فرمان امامش كه" جبهه از اهم واجبات است'' جامه عمل می پوشاند .تااینكه ,سرانجام در مسیر جهاد ,در عملیات افتخار آفرین والفجر8 كه به تصرف فاو منجر گردید.در 23 بهمن همان سال به آرزوی شیرین شهادت رسید.

بیست و دوم بهمن‌ماه سال 1364 روز عروج ایزدپناه به بارگاه الهی بود. او در سن 20 سالگی در جرگه‌ی برگزیدگان امت رسول (ص) قرار گرفت.


روحش شاد و یادش جاودان باد

نادر ایزدپناه


قوم لُر

یکشنبه 24 خرداد 1394 06:05 ب.ظ

قوم لُر یکی از اقوام اصیل ایرانی است که علاوه بر ایران در عراق(استانهای اربیل،
سلیمانیه،دیاله،واسط و میسان)،ترکیه،سوریه و عمان هم زندگی می کنند.در ایران محل سکونت لرها به استان لرستان محدود نمی شود آنها در 16استان سکونت دارند.استانهای لرستان وکهکیلویه و بویر احمد کاملآ لُر نشین هستند،در استانهای ایلام و چهار محال و بختیاری اکثریت بالرها است و علاوه براین چهار استان مردمان لُر زبان در استانهای خوزستان(شمال،نواحی مرکزی و شرق استان)،همدان(ملایر،تویسرکان،نهاوند)،فارس(ممسنی،رستم ،سپیدان، کازرون،فراشبند،گله دار مهر،مرودشت و شیراز) ،بوشهر(دیلم ،گناوه ودشتستان )، اصفهان(فریدونشهر،نجف آباد،اصفهان و گلپایگان)،کرمانشاه(هرسین،صحنه و کنگاور)، گیلان(لوشان)، مرکزی(شازند و خمین)،قزوین،خراسان،کرمان و تهران(ورامین) زندگی می کنند.بر اساس سرشماری سال1385می توان جمعیت لرزبانان را بین 8 تا 9 درصد جمعیت ایران تخمین زد.گویشوران لر به گویشهای لکی،فئیلی،ثلاثی،بختیاری،ممسنی،بهمیی و
کهکیلویه و بویر احمدی سخن می گویند.علاوه بر پیوند فرهنگی و تاریخی، بین مردمان لر پیوند عاطفی عمیقی وجود دارد و در همه حال به لر بودن و ایرانی بودن خود افتخار می کنند.


شعر لری به افتخار مردمان بهمیی

یکشنبه 10 خرداد 1394 04:36 ب.ظ

منم ان لر پاک زاگرس نشین

منم عاشق برنو و اسب و زین

به وقت نبرد و به هنگام جنگ

تفنگم به دست و قطارم تفنگ

منم بهمئی منم مرد جنگ

بمیرم به نام و نمانم به ننگ

ح.ج


خاک ایل بهمیی و دامداری ایل بهمیی

یکشنبه 3 خرداد 1394 09:27 ب.ظ

حدود خاک ایل بهمیی:

خاك بهمئی در سرزمینی افتاده كه «كُهْ گیلویه» نامیده می‌شود. كوه گیلویه در جنوب خاك ایران، میان فارس و خوزستان وبختیاری گسترده شده است. خاك بهمئی از شمال می‌زند به سرزمین بختیاری و از شمال باختری به «جانكی» و گرمسیر «چهارلنگ» بختیاری. جنوب خاكش گرمسیر «طیبی» و شهرستان بهبهان است و باخترش شهرستان «رامهرمز» خاور آن هم سردرسیر «طیبی» است.

سرزمین بهمئی را كوههای بلند و دره‌های ژرف و تپه‌ها و دشتهای بی‌‌‌‌شمار پوشانده و چشمه‌سارها سبزین و خرمش كرده‌ است. هوایش سرد است و لطیف، آبش گوارا و سالم.

«مُمْبی»، «تنگ چویل»، «تنگ سولك» (تنگ سرواك)، «چادر دره»، «رود كپ»، «رود تلخ»، «غارن»، (قارون)، «مارخانی» و كوه‌های «برد سپید» (سنگ سپید)، «كوه سیاه»، «برد كوه» (كوه سنگی) و ……كه آب و هوایی سرد دارند، جای تابستان بهمئی هاست، و دهستان‌های «كَتْ»، «لِكَكْ»، «بُلفِرِسْ» (ابوالفارس)، «باو احمد» (بابا احمد)، «دیشموك»، «سِیْدون»، «علا»، «واجل»، «تلاور»، (طلاور) و «جایزون»1 و … كه هوای گرم ملایم دارند جای زمستانی ایل بهمئی است.

دامداری

دام روح زندگی بهمئی است و دامپروری فلسفه زندگی انهاست. این دام است كه افسانه زندگی بهمئی را پدید می‌آورد و او را تا هنگامی كه پرتو جانش روشن است در پی خود به كوه و دشت می‌كشاند. از این رو بهمئی به دام مهر می‌ورزد و همچون جان عزیزش میدارد.     [15]



دام بهمئی بیش از همه گوسفند و بز است و پس آن گاو. بهمئی گاو و گوسفند و بز را بیشتر برای شیر نگاه میدارد تا گوشت. از شیر آنها ماست و پنیر درست می‌كند و كره می‌زند و روغن می‌گیرد. پشم گوسفند و موی بز هم نزد بمهئی اهمیتی خاص دارد. او از موی بز ریسمان می‌ریسد و سیاه چادر می‌بافد، و از پشم گوسفند قالی و «گبه»2 و خورجین و چیزهای گستردنی و پوشیدنی و دیگر فراهم میكند.فروش پشم و مو و بافته‌های آن، و فروش فرآورده‌های شیری، و نیز گاو و گوسفند و بز، با كشاورزی كم رونق دهقانان، چرخ اقتصاد زندگی ایل بهمئی را می‌گرداند.

بهمئی خر و اسب و استرهم دارد، ولی كم و اسب كمتر. خر و استر برای باربری و كوچ نگاهداری می‌شود و اسب برای سواری و سواركاری و رزم. خانها و خانزادگان بهمئی بیش از دیگران اسب دارند و هر خانواده چند سر. این اسبها خانها را در هنگام رزم و گریز سودمند می افتد و زنان و فرزندانشان را در هنگام كوچ و عروسی.


شعر لری

یکشنبه 3 خرداد 1394 01:39 ق.ظ

به نام خداوندی که لر افرید      ***    دلش را از اندوه پر آفرید

غم لر غم غربت کوچ نیست     ***   خداوند لر بره وقوچ نیست

خدا حافظ ای کوچ هر سال من  ***   خدا حافظ ای بخت واقبال من

خدا حافظ ای مشک ودوغ وکره  ***   خداحافظ ای کبک ومیش وبره

دلم خو یکی بیا زه اسبیونه ومال ***   که سیمون بخونه کمی  دی بلال

دلم تنگه سی پازنون منار         ***    دلم تنگه سی برنو ویک وسوز وار

دلم تنگه سی مال وتش بهون   ***     بسی نظام و بیژن شاهنامه خون

دلم ایخو وابا دلی و قربونه ایل    ***      بگردم به جست کلو س و چویل
.                                        
دلم ایخو ورگرده او روزگار          ***      روه مالمون پشت تنگ منار


سامان ایزدپناه

باید تذکری بدهم به همه عزیزان،که این وبلاک ملاک برتری بقیه بر دیگران نیست بلکه تاجای که اطلاعات داشته باشم مینویسم وهیچ نوع خود خواهی یا نژاد پرستی در کار نیست و این را میدانم ومیدانیم که در قوم بهمیی افراد بسیار خوب وعزیزی وجود داشته اند که نیاز به وقت زیادی است تاتمام زندگی این اشخاص را جمع اوری کنیم.


نظرسنجی

  • آیا از عملکرد این سایت راضی هستید؟

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نویسندگان

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو