عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله که انتسابش به امام موسی کاظم ( علیه السلام ) است در دوران اتابکان لر وارد ایران گردید ، جهت تبلیغ دین اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار گردید . حکومت اتابکان لر در حوزة خوزستان و مرکز حکومتی آنها در خرم آباد کنونی بود . خبرچین های اتابک لر به او گزارش دادند که شخصی به نام شاهزاده عبدالله در پی جمع آوری سپاه است ، هرچه زودتر اقدام کنید تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بیشتری گرد آورد .

اتابک لر از شنیدن این موضوع خشمگین شد و دستور داد ۳ تن از گارد مخصوصش که از نیروهای ویژه و قابل اعتمادش بود را بسوی این امامزادة مظلوم گسیل داد . و اینطور دستور داد که ( بعد از دستگیری شاهزاده عبدالله او را کشته و سرش را از تنش جدا نمایند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تکه از بدنش را به یک دیار بفرستند و سرش را برای روئیت کردن به نزد اتابک بیاورند تا عبرتی گردد برای سایر امامزاده ها ) این دستور اتابک بود برای نابود کردن این امامزادة مظلوم ، این سه نفر از ورزیده ترین و متهورترین نیروهای ویژه اتابک شاه بودند از خرم آباد به سرعت زیاد طی طریق نمودند ، اتابک نیز به تمام ولایات نامه داد که هرکس این امامزاده را دید دستگیر و تحویل این سه نفر دهد .

خبر به گوش شاهزاده عبدالله می رسد . مردم که از قساوت و سنگدلی اتابک خبر داشتند از ترس جان خود شاهزاده عبدالله را نمی توانستند حمایت کنند وانگهی شاهزاده عبدالله برای تبلیغ دین آمده بود چون فردی روحانی و معنوی بود ، نه مرد جنگی .

شاهزاده عبدالله وقتی دید که مردم می ترسند از آن روستا بیرون رفت و قریه به قریه ، روستا به روستا ، هرجا که رفت دید قبل از او خبر دستگیری او بگوش آن روستا یا قریه رسیده بود و در روزهای آخر هم فهمید که برای سرش جایزه گذاشته اند ، خیلی غمگین گردید و بر غربت خود صحه گذاشت به کوه پناه آورد ، کوهی بنام مُنگشت نزدیکی شهرستان ایذه ، لازم بذکر است که آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهمیده بودند که به چه سمتی داره حرکت می کنه ، شاهزاده عبدالله به روستایی نزدیکی آن کوه رسید ، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضای آب نمود ، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند امامزاده به بالای تپه ای رفت و آنها را نفرین نمود ( این روستا هم اکنون در زیر دریاچه ای از آب قرار دارد و هنوز دیوارها و پشت بام ها و کوچه های این روستا در زیر آب قابل روئیت هستند و اگر دقیق گوش کنید حتی صدای مردم روستا از زیر آب به گوش شما خواهد رسید) ( خیلی از زوار این امامزاده اول به دیدن و گوش دادن صداهای این دریاچه می روند ) شاهزاده عبدالله بعد از نفرین این روستا به بالا رفتن از کوه ادامه داد تا اینکه به خانه ای رسید که این خانه ، یک خانة تنها بود ، شاهزاده با اسب سیاهی وارد گردید و سلام نمود ، صاحب خانه پیرزنی بود که یک پسر داشت وقتی شاهزاده را دید فهمید که باید آدم بزرگی باشد اکرام و احترامش نمود و به او گفت : پسرم به روستا رفته اما می آید شما استراحت کنید تا پسرم بیاید ٬ به امامزاده آب و غذا و مکان استراحت داد، وقتی پسرش آمد ، دید اسب سیاه و قشنگی اونجاست به مادرش گفت : این اسب مال کیه ؟ پیرزن گفت : این اسب متعلق به فردی است که مهمان ماست به او آب و غذا و مکان استراحت دادم و اکنون در حال استراحت است . پسر برقی در چشمانش درخشید و گفت : برای سر این مرد جایزه تعیین نموده اند مادر جان تو سر این مرد را گرم کن تا من بروم و مأمورین اتابک که در روستا هستند و بدنبال او می گردند را بیاورم . پیرزن اول گفت : پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جایزه داد و سریعاً به روستا برگشت و سه مأمور که تازه به روستا رسیده بودند را پیدا نمود و طلب جایزه نمود ، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جایزه بدهیم . پسر گفت : او اکنون در خانة ماست و در حال استراحت است ، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سریعاً خود را به خانة او رساندند .

صدای شیهة اسبان شاهزاده را خبردار کرد که مأموران اتابک به نزدیکی او رسیده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد اما با اسب نتوانست زیاد برود چون مأموران اتابک او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گردید ، جنگ ساعتی طول کشید اما جراحات شاهزاده زیاد بود نتوانست مقاومت کند و از اسب به زیر افتاد ، تا از اسب به زیر افتاد مأموران اتابک سر مبارک او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روی سنگی نهادند و با شمشیرهای بران بدن نازنین او را بند از بندش جدا نمودند ( این سنگ نیز موجود می باشد و جای ضربات بر روی این سنگ نقش بسته ) .

تن اصلی او را در همان مکان بخاک سپردند اما بدنش را که چهل تکه شده بود چه شد ؟ هر تکه از ۴۰ تکه را به یک دیار فرستادند تا همه بفهمند که شاهزاده عبدالله کشته شده و دیگر امید به او نداشته باشند ، و سر نازنین او را بهمراه خود بردند تا به اتابک نشان دهند ، سر بردن در زمان قدیم رسمی داشت ، باید خیلی سریع سر را می بردند تا سرمتعفن و از شکل نیافتد تا قابل تشخیص باشد که آیا مال همان شخص بوده است یا نه ؟

سه مأمور اتابک سر مبارک را در توبره ای چرمی نهاده و از همان کوه مقداری برف درون توبره کردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند ، وقتی این سه نفر به شوشتر رسیدند خیلی خسته شدند ، چون سواری با اسب خیلی خسته کننده است و از طرفی هم وقت زیادی برای استراحت نداشتند چون باید سر هرچه سریعتر به اتابک می رسید ، وارد کاروانسرائی شدند که متعلق به پیرزنی بود که یک پسر داشت ، به پیرزن گفتند : ای پیرزن به ما غذا و جای استراحت بده اما مواظب باش ما را ۲ ساعت بیشتر نگذاری بخوابیم چون عجله داریم .

پیرزن به آنها غذا داد و آنها خوابیدند آنقدر خسته بودند که بخواب عمیقی رفتند ، چون سواری با اسب بدن را خیلی خسته می کند اما شاید هم معجزه ای آنها را بخواب نمود ، پیرزن برای بیدار کردن آنها روانه شد ، دید در اتاق آنها نورانی است تعجب نمود به خودش گفت : من که برای اینها چراغ نیاورده بودم وقتی داخل اتاق شد دید نور از توی توبرة آنها بیرون می آید توبره را باز نمود و سر مبارک و نورانی شاهزاده عبدالله را دید ، و مشاهده نمود که چهرة بسیار مظلوم و نورانی دارد ، گریه نمود و گفت : خدایا چطور اینها دلشون اومد این فردی که از سرش نور می آید را بکشند . توبره را به بیرون آورد و پسرش را صدا نمود : اسم پسرش ابراهیم بود ، به پسرش بدون مقدمه گفت : ابراهیم تو تنها پسر من هستی ، آیا یک مادر بدی فرزند خود را می خواهد یا خوبی او را ، ابراهیم با تعجب جواب داد : خوب معلوم است خوبی او را می خواهد پیرزن گفت : پسرم در این توبره سر فردی قرار دارد که از این سر نور تشعشع می کند . مطمئناً سر مبارک مرد بزرگی است بیا تا من سر تو را ببرم و جای این سر بگذارم من نمی خواهم این سه نفر این سر مبارک را با خودشان ببرند ، ابراهیم جواب داد : مادر جان هرچه صلاح می دانی انجام بده و آماده گردید تا مادرش سرش را ببرد ، بله مادر سر فرزند را برید و جای سرمبارک شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بیدار نمود و گفت : چون خوابتان سنگین بود هر چه کردم بیدار نشدید الان حدود یک ساعت بیشتر خوابیده اند ، آن سه نفر با عجله بیدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند ، پیرزن سرمبارک را تطهیر نمود و دفن کرد و بعد بالای جنازة غرق بخون ابراهیم به سوگواری پرداخت ، بعدها این پیرزن به ننه سر بخش و ابراهیم هم به ابراهیم سر بخش معروف گردیدند